گام هایم سنگین شده بود............. بغض گلویم می فشرد............... پا هایم توان رفتن نداشتن
غربت ، سنگینی در فضا حاکم بود ...........آفتاب گوئی آتش برزمین می ریخت ..........
گمانم آفتاب نیز از حادثه غمگین بود.........
نمی دانم که یاران با دلم چه کردند !........که توان رفتن نداشتم .
دلها همه غمگین بود ...................جمعیت آه و ناله سر میدادند ............با دلی گریان وارد شدم
دگر چشمها توان گریه کردن نداشتن ..................همچنان گام هایم سنگین بود
رسیدم در مقابلش با گنبدی آسمانی .......با گل دسته هایی ......آه آه آه..........
یاران همه نالان بودند ......گمانم در پی یار بودند........... یاران مرادیونه کردند.........
گمانم نوای العجل سر داده بودند..........
تا به حال اینچنین سنگین زیارت نرفته بودیم!
با اینچنین غم هایی سنگین نرفته بودم...
آقا آقا ! کجایید ........ بیاید بیاید آقا جان بیاید....
هر لحظه داغ دل بیشتر میشد............... زخمهای دل بدتر میشد
نمی دانم نمی دانم چه حالی بود آن روز.......
..............
در مقابلش بر سر سجاده زدم زانوی ادب ...گفتم ؛ الهی الهی آقایم کجاست ؟ کی میاید....
گفتم ؛ بیا یاران همه خسته دلند آقا ،.......... ندای العجعل سر میده اند آقا
کجایی آقا ؟ کجایی یبن الحسن ؟
بیا آقا ، بیا که همه در عذابند..........
آقا! دگر اشک چشمم خشک گردید.............آقا میدانی که این اشک ، اشک من نیست !
اشک یاران است ، یاران جمکرانیست
آقا آقا نمیدانم بادل من چه کرده اند!؟
بیا.... بیا آقا ، بیا مرحم دلها .......بیا
آقا دیدی که یاران درکنارم چه باشور گداز میسوختن ...........
آقادیدی در میان یارانت صدا میزدند بابا کجایی پس کی میایی
بابا بیا که نائی نمانده توان گفتن این غم نمانده............ بیا بابا بیا
آقادیدی که یاران خسته گشتن ز سوز این فراق نالان گشتن ....
آقا چه حالی بود عجب جایی با صفایی بود......
همه یاران بودند ولی ای کاش من نبودم .................آقا همه رادیدی ای کاش مرا نمی دیدی آقاجان
من بااین روسیاهی ای کاش مرده بودم که یارم اینچنین مرا نمی دید
من سر تاپا کنه کار میان این همه خوبان.....چه میکنم !؟ آقاجان
.........! .......!؟
دیدم خورشید را همچنان با حسرت می رفت
میدانم چرا با چشمی پر خون می رفت ...
آقا جان نمی دانم چه حالی بود!....
آسمان رنگ ارغوانی داشت با حاله هایی پرخون
آسمان ....زد آتش بردل یارانم
آقاجان یاران آمده بوداند تسلیت گویند
نمی دانم ، نمی دانم چرا اینچنین شد
ناگاه غم ها فزون شد
آقا یاران دیده بوداند بی حرمتی را
آقا یاران دیده بودند تخریب سرداب را ..... .......
آقا گمانم آسمان جمکران نیز خشمش گرفته
میان حنجره ا ش غم جا گرفته که رنگ ارغونی با حاله های خونی به خود گرفته
نمی دانم چرا حالم دگر گون بود
لحظه ها لحظه های سختی بود
گمانم جمکران نیز دردی داشت بر دل ......
..................
نمی دانم از کجا او کدامین لحظه ها بگویم
از لحظه اذان بگویم
از خواندن الهی عظم البلائی بگویم ...
یا ازلحظه های خواندن کمیل بگوییم....
بگویم از سقا خانه حضرت که با یاران رفته بودیم...
یا از لحظه های چاه گویم
بگویم از لحظه وداع یاران با جمکرانش
میان درب جمکرانش!....
بگویم که پرچم با دل چه کرده ! .....
با آن پرچم عشق که بر روی اش ، نام زیبایش نقش بسته .....
فقط این را بگوییم که هنگام رفتن ، یاران رفته بودند در پی یار.......
دل را جدا کرده ، رفته بودند .....3بار رفتم ..... ولی باز برگشتم ....
که ماجرا اینست بشنو ..............
من رفتم از درب ولی باز برگشتم ، رو به مسجد ایستادم نوایی سردادم کجایی ای یاران جمکرانی
بیاید وقت رفتن شد بیایید
دل آرام گردید و رفتم
ولی ولی ....... باز برگشتم ، نمی دانم گویی یاران رفتن دوباره در پی یار.....
بازهم ایستادم در مقابل نوایی سر دادم گفتم بیایید.....
باز دل آرام گردید...
هنگام رفتن پشت کردم ؛ من رفتم ولی.... حال گویی پرچم نمی آید
باز روبه مقابل..... نوایی سر دادم .....
دل آرم گردید ، الوداع گفتم........
هنگام دوری از جمکرانش دل در خود می جوشید ؛ در دل گفتم برگردم انگار نیامدند یارانم ...
نمی دانم نمی دانم چه حالی بود آنشب....
ای کاش آن لحظه ایی که آرزوی مرگ کرده بودم ، میمردم و بازنمیگشتم........
.........
هنوز در دل نجوایی دارم که می گوید :
جمکران اشک هایت را پاک کن
یاران جمکرانی اشک ها را پاک کنید
من نیز اشک های دلم راپاک خواهم کرد
می گوییم او خواهد آمد ....... با نوایی دل نشین اش
الا يا اهل العالم انا مهدی المنتظر ..............
//// اللهم عجل الولیک الفرج //// |